ارنست چه میدانست !
بعد از رفتنش
اینجا بهشت را به بهانه می روشند
نه به بهاء . . .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:35 توسط اسیر
|
همه بند بندم را
زنجیر میکنم
به بند بند این قصر مخوف
اعتراف می کنم
پشت آن اتاقک سرد
با وجود این همه خدا
و خط میزنم روی دیوار
تمام خطهای پراز استعاره و مجاز و تشبیه این دفتر شعر را
و به رنگ سطر سطر لبهای فرخی
سکوت می کنم
آه میکشم
و فریاد میزنم...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:3 توسط اسیر
|

