منم
کولی بی ستاره
آمال هایم در حصار خزان
لحظه هایم در چنگال باد
سایه ای به درازای شب
و روزهایی سرشار از کابوس
دلدادگییم تکه نان
و ستایش جرعه آب می کنم
کوله بارم از عشق
همیشه بر دوش
و نشانی که جز مهتاب نمی داند .
آخرین شعرم را
به جرم بزرگترین گناهم
به صلیب چشمهایت می کشانم
و خاکسترش را
بی هیچ آب و آینه ای
همیشه به چله خواهم نشست . . .
در لوای پنجه های یک قفس
ناز بال سوخته
و شمع روان
ناز نیلوفر
ناز مردابی خموش
باتلاقی بی صدا
ناز رُِز که افتاده است بر پای گناه . . .
می نویسم امشب
با خطی نا خوانا
روی خطهای کج و معوج یک دفتر شعر
روی سطری که غروبش ناپیداست
هم صدا با قدمهای نرم و آهسته باد
روی جسم سرد و فرسوده راه
می نویسم امشب
در هیاهوی و شیون ابر سیاه
و چه زاری بر سر کالبد یخ زده و خسته خاک
می نویسم امشب
که چه تنهاست خدا
در هیاهوی سکوت این زمین و هر زمان
می نویسم امشب . . .
قصه زندگی
قصه مرگ یک نوزاد
قصه انتهای یک کوچه
قصه انتهای راهی بی شروع
قصه دستان کودکی آلوده
قصه زندگی
قصه تیک تیک ساعتی خراب
قصه تک تک رویاها سراب
قصه آغاز همیشه درد
قصه ابتدای سکوت سرد
قصه زندگی
قصه نشنیدن حرفهای کودک لال
قصه دستان کودک و صد رمال
قصه خنجر و سینه چاک چاک آدمها
قصه یک خدا نه ؛ این همه خدا
قصه زندگی . . .

