تکه آینه را پلک میزنم
تا نان را پای چوبه تصویر کنم وستون را به ستون زنجیر
و عدل را سر می کشم تا آخرین کلام
در حضور پر تشویش عقربه ها و تصادم این همه قانون . . .
بعد از رفتنش
اینجا بهشت را به بهانه می روشند
نه به بهاء . . .
زنجیر میکنم
به بند بند این قصر مخوف
اعتراف می کنم
پشت آن اتاقک سرد
با وجود این همه خدا
و خط میزنم روی دیوار
تمام خطهای پراز استعاره و مجاز و تشبیه این دفتر شعر را
و به رنگ سطر سطر لبهای فرخی
سکوت می کنم
آه میکشم
و فریاد میزنم...
پاهايم به كدام بيراهه ؟
چشمهايم ؟
و تو
كجاي اين مقصد نا مقصود ايستاده اي ؟؟؟
منم
کولی بی ستاره
آمال هایم در حصار خزان
لحظه هایم در چنگال باد
سایه ای به درازای شب
و روزهایی سرشار از کابوس
دلدادگییم تکه نان
و ستایش جرعه آب می کنم
کوله بارم از عشق
همیشه بر دوش
و نشانی که جز مهتاب نمی داند .
آخرین شعرم را
به جرم بزرگترین گناهم
به صلیب چشمهایت می کشانم
و خاکسترش را
بی هیچ آب و آینه ای
همیشه به چله خواهم نشست . . .
در لوای پنجه های یک قفس
ناز بال سوخته
و شمع روان
ناز نیلوفر
ناز مردابی خموش
باتلاقی بی صدا
ناز رُِز که افتاده است بر پای گناه . . .

